روز چهارم چله میانبردیشب رفته بودم مراسم جشن ️
حاج آقای سخنران مجلس دوست شهیدی رو به اهالی جلسه معرفی کردند
شهید عباس……….
پدر شهید اجازه معرفی این شهید با نام خانوادگی رو ندادن(دلیل،نمیدانیم)
شهید عباس قصه ما پسری زیبا روی بوده که گویا دختران محل بسیار از ایشون خوششون میومده
ولی عباس آقا تو این خط و مسیرا نبوده و کلا با نامحرم فاصله داشته

روزی دختر شیطان فریب داده ایی سر راه عباس رو سد میکنه و بهش میگه نمیخوام بهم بگی دوستت دارم
فقط یه نگاه بهم بندازی راه تو باز میکنم
عباس:سر بالا نمیکنه
دختر:اهای بهت میگم فقط یه نگاه
عباس:همچنان مقابله کرد و سر بالا نیاورد
دختر:اگه نگاهم نکنی جیغ میزنم ابر تو میبرم
عباس:سر بالا نیاورددددد
دختر :جیغ و رها کرد اهای مردم این پسر منو اذیت کرده و خلاصه، بهتانبه عباس زد و مردمم به دفاع از دختر عباس رو تا جا داشت زدن
ولی با این حال عباس دم نزد که چی:که آبروی ناموس مردم ریخته نشه
بعد اون ماجرا عباس به دوستاش میگه بریم مشهد باهم راهی مشهد میشن و از اینجا کلام دوست عباس:دیدم عباس خیلی شاد و سرحاله گفتم چی شده خیلی سر حالی عباس خندید و گفت چیزی که میخواستم رو گرفتم
ماها متعجب
چی شده ،چی گرفتی؟🤔
ولی عباس همچنان با لبخند توصیف نشدنی انگاری رو ابرها راه میرفت داشت ازمون دور میشد که ماها هم دویدیم دنبالش……
نازگل

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار